تبليغاتX






فرهاد مهندس پور 

 

 

 

 

 

درباره اين روزهاي تئاتر

 

 

 

 

 

افـرا گلي به گوشه جمال تئاتر ايران

 

چگونه مي توانيد دم از برنامه بزنيد در حالي که افتخار کور کردن اين روزن را از آن خود ساخته ايد، انجمن نمايش، تنها نهادً قانوني مجري تئاتر در ايران را، شما بدون آگاهي هنرمندان و توليدکنندگان تئاتر، بي اجازه و اطلاع آنان، ناگهاني و بدون مراجعه به هنرمندان، به محاق تعطيلي کشانديد . . .

 

................... فرهاد مهندس پور    

 

پيشاپيش گفته باشم اين نوشته بدين معني نيست که نمايش افـرا، يا هر نمايش ديگري نبايد اجرا شود زيرا حرف بر سر بايد و نبايد نيست. کار تئاتر ايران از اين حرف ها گذشته، و در سراشيبي افتاده و در تاريکي دست و پا مي زند که بايد و نبايد چاره گشايش نيست. به همين دليل هم هست که نظارت هاي رنگارنگ، اخلاقي، شبه اخلاقي و به نظر برخي آرماني که اغلب افراطي و شخصي و ناآگاهانه هستند، راه به جايي نبرده است. هر چند هنوز برخي نفهميده اند که تئاتر با حذف و محدود شدن مطابق ميل شان نمي شود.

 

ولي پيشاپيش گفته باشم در اين نوشته، اصل بر اين است که تئاتر هميشه اپوزيسيون است زيرا در نگاهي حتي کلاسيک، هر گاه از هنرهاي دراماتيک نام مي بريم به پديده يي اشاره داريم که بنيان وجود و چرايي بودنش را در مخالفت با پديده يي ديگر مي يابد، حتي اگر اين پديده ديگر را در خودش، در خودً تئاتر، يا در اعتراض به شيوه يي از بيان دراماتيک يافته باشد. از اين رو در نگاهي امروزين، بخش بيشترً اپوزيسيون بودنً تئاتر، اپوزيسيون بودن عليه خودش است. از دهه هفتاد ميلادي و پس از آن تئاتر آموخته است که براي گريز از ورطه گرايش هاي حزبي و ايدئولوژيک، بايد نسبت به خود تئاتر، به مثابه نهادي اجتماعي، نگاهي هوادارانه نداشته باشد. و گرايش به صنف تئاتري، واکنشي به مقابله با حزبي شدن تئاتر بوده است. در جهاني که ايدئولوگ ها، احزاب، سياست بازان حرفه يي، دستجات، تيم هاي ورزشي، و انجمن ها و گروه هاي پنهان و آشکار در آرزوي فربه شدن، بزرگ تر شدن، و يافتن هواداران بيشتر براي کسب اعتبار و قدرت بيشتر هستند، تئاتر اپوزيسيون خودش مي شود تا راه و روزن ارتباطي انساني تري را براي پيوند با آدميان خسته از هواداري و دستاويز قرا رگرفته، بيابد.

 

 چرا تئاتر، به يک معنا، تماشاگرانش را نيز عليه خودش مي شوراند؟ گريز تئاتر از درافتادن به دام هر نوع از آگاهي گروهي، استنباط واحد جمعي، يا هر گونه از همانند شدن تماشاگرانش، او را بر آن مي دارد که هميشه از هر آنچه تئاتر را به فرآيندي از انجماد و تحجر مي کشاند، رويگردان باشد. اين انجماد و تحجر در تئاتر مي تواند به شکل سبک گرايي، شيوه پردازي يا گرايش به انسان به مثابه موضوع، نمايان شود.

 

انسان به مثابه موضوع پيشاپيش برخاسته از اين ايده است که ما بر اين موضوع مسلط و بر آگاهي مان از آن فائق هستيم. اين تسلط و فائق بودن، به خودي خود، ريشه در نگاهي ايدئولوژيک به انسان دارد. تئاتري که خود، در هستنً خودش، مدام در چالش با چگونگي اين هستن است چطور مي تواند مدعي داشتن ايده يي درباره انسان باشد. تئاتر سرچشمه در حيرت بشر از بشر دارد و از اين رو همه آگاهي، دانايي، و قدرت هاي موجود را در برابر اين حيرت وامي گذارد. انسان يا جامعه مدت هاست که ديگر موضوع تئاتر نيستند، پديده هاي حيرت آوري هستند که هنرمند، آگاهي فردي خودش را نه به عنوان پاسخي در برابر اين وضعيت، که مانند واکنشي در خور توجه، يا توصيفي متفاوت از اين حيراني نمايان مي سازد. تئاتر وادي پاسخ يا موضوعيت بخشيدن به وضعيت انساني نيست. در تئاتر تنها هنگامي پديده يي مي تواند موضوع نمايش قرار گيرد که هنرمند تصميم گرفته باشد نقش داناي کل را بازي کند. و اين تصميمي از سر ايدئولوگ بودن يا بي خردي است. نيز به همين دليل است که اين قبيل از نمايش ها، در بهترين حالت ممکن مي توانند آثاري تاريخي باشند، ولي هرگز نمي توانند ميانه يي با تعقل و انديشه ورزي داشته باشند. به طور روشن خاستگاه تئاتر ايدئولوگ و انگيزه هايش، احساس آگاهي والاي نقص ناپذيرش، و ميل به ايفاي نقش خدايي داناي کل، آن را به ورطه هلاکت و ناداني مي افکند. اين سرنوشتي است که براي بخش بزرگي از تئاتر ايران رقم زده شده است. و پيشکسوت ها و مدعيان بيشتر در معرض اين خطر هستند، چون از آنان انتظار مي رود از پيشينه و تصوري که از خود ساخته اند عدول نکنند. گاه ممکن است گروهي از تماشاگران نيز در قالب هواداران و وفادارانً به نوعي از تلقي و انديشه، به کساني که دوستشان مي دارند، اجازه عدول از مرزهايشان را ندهند. اين شرايطي است که بخش چشمگيري از تئاتر ايران در آن گرفتار است و مديران تئاتر را نيز به سودجويي و انفعال در برابر خود فرامي خواند.

 

اگر بخواهيم براي اين نوع از تئاتر نامي بگذاريم، تئاتر مستبد يا ديکتاتور عنواني بي پايه نيست. چون اين تئاتر با اين باور راسخ آغاز مي شود، يا آنچنان مي نماياند که به سرشت واقعيت و جامعه آگاه است و جهان به مثابه مفهومي کشف شده در دستان اوست. و گاه پا را از آن فراتر مي گذارد و به پندار خودش مي خواهد به نقد اين مفهوم کشف شده، بپردازد. مستبد بودن اين نوع از تئاتر تنها به دليل اين فرآيند خودباورانه مفهوم انگارانه از انسان، جامعه و جهان نيست بلکه به خاطر انفعالي است که تماشاگرانش را بدان وا مي دارد زيرا تماشاگران براي زماني طولاني بايد در حالتي انفعالي و کسالت بار باقي بمانند تا فرمايشات و مفاهيم و کشف هاي نمايشنامه تمام شوند. تماشاگر در اينجا جزء طبقه هواداران خاموش و منفعل فرض مي شود.

 

انفعال تماشاگر ايراني دستاورد حالتي از ارتباط تئاتري است که در آن، و حين اجراي نمايش، تماشاگر به جاي آنکه در فرآيند بيان اجرايي و تئاتري سهيم باشد و در فرآيند چگونگي شناخت از خود، حضور و کنش فعالانه داشته باشد، موجود بدبخت و فلک زده يي است که کشف هاي مشعشع ديگران به سوي او پرتاب و بلکه شليک مي شود. در حالي که در تئاتر انديشه ورز امروزين تماشاگر در زمان نمايش، در حال تجربه کردن جهاني است که از مرز تعاريف از پيش کشف شده مي گريزد و ماهيت آن، اگر ماهيتي داشته باشد، پيوسته در حال تجربه شدن و ناآشنا بودن آن است، و نه جهاني انبوه شده و متورم از تعريف. دوري جستن از قضاوت جهان و آدمي، و گريز از زيباشناسي هاي تعريف شده پيشيني، از ديگر نشانه هاي تئاتر امروزين هستند.

 

شايد از اين روست که ديگر بسنده کردن به تعاريفي مانند تئاتر مردمي يا تئاتر سنتي و آييني غيرممکن شده است، مگر آنکه مرادمان از اين واژگان صرفاً اشاره به تئاتري تاريخي باشد، يا در کلاس هاي درسي خواسته باشيم عنواني فني را به کار ببريم زيرا هنگامي که از نوعي از نمايش سخن به ميان مي آوريم لامحاله و به ناچار بايد از تماشاگر و نيز شرايط و ضرورت هاي انساني آن نيز سخن گفته باشيم. اگر بخواهيم شياد نباشيم بايد پيشاپيش پذيرفته باشيم که گفت وگو از مردم يا سنت در تئاتر، در ادبيات و گفت وگويي سنتي شده نمي گنجد زيرا تنها با اين پيش فرض مي توانيم درباره آنها سخن بگوييم که پذيرفته باشيم در زماني بيرون و دور از سنتي تعريف شده، در حال سخن گفتن از تئاتري سنتي شده به سر مي بريم. اين فاصله زماني طي شده، هنوز براي ما ايرانيان، و نيز در تئاتر ما، شناخته و فهميده نشده است. ما در غيبت از اين آگاهي زماني، هر چند به لاف و گزاف هاي مناسبتي و سمينارهاي پوک و توخالي بپردازيم، به غني تر شدن غيبت اين آگاهي دامن زده ايم.

 

ادعاهايي از اين گونه که زياد هم شنيده مي شود؛ من در نمايشم فنون اين يا آن نمايش سنتي را به کار برده ام، از آن رو بي پاسخ مي ماند که به کاربرنده آن مي تواند اين افتخار را داشته باشد که دليل ديگري بر اين غيبت و نادانستگي آورده است. يکي از بارزترين نشانه هاي روايت در نمايش هاي سنتي که تماشاگر امروز به تندي آن را درمي يابد غو در اجراهاي مبتني بر فنون نمايش سنتي، يا با اين ادعا ف از اين قرار است که تماشاگر با فاصله يي تاخيري به روايت يا موقعيت نمايشي مي پيوندد زيرا نمايش هاي سنتي پيشاپيش بر اين فرض استوارند که آيين، پيش از آنکه ما به تماشايش بنشينيم، رخ داده است.

 

بي آنکه بخواهيم منکر کارکردهاي اين ويژگي باشيم، بايد شرايط و ضرورت هاي انساني و امروزين را هم در کنار آن ببينيم. حاصل جمع اين ويژگي با ايراني امروز چيست؟ مطمئناً پاسخ اين پرسش در برخورد، استفاده يا ملاحظه يي صرفاً فني يا تکنيکي نيست، زيرا گفت وگو بر سر مبادله يي ريختاري و مفهومي نيست، بلکه موازنه يي انساني، ارتباطي امروزين و پيوندي برخاسته از زيباشناسي کنوني مورد درخواست است. اجازه بدهيد مثالي بياورم؛ در نمايش هاي سنتي شخصيت ها در اندازه هاي خود کمال يافته اند. شخصيت ها اين کمال را از متن و بنياد سنتي مي گيرند که خود برخاسته از آن هستند. ولي آيا ما امروزه مجاز به استفاده از اين سنت هستيم؟ تئاتر ايدئولوگ، پاسخي مثبت به اين پرسش مي دهد زيرا در آن جا شخصيت ها، در همان جهان متن، مراحل تکامل خود را طي کرده اند و فاصله زماني تماشاگران با آنان به دير رسيدن تماشاگران به آنان حواله شده است. دم دستي ترين معناي اين وضعيت از اين قرار است که گويا شخصيت هاي نمايش به تماشاگران ابلاغ مي کنند که براي آنان امکان آمدن به دنياي تماشاگران ممکن نيست، و اين تماشاگران هستند که بايد اکنونيت زماني شان را ترک کنند و به گذشته بيايند. اين منطق دهشت بار به معناي انکار اکنونيت و هستنً تماشاگران است؛ دعوت به غيبتً در اکنون که دستاوردهاي هولناک آن را مي بينيم.

اين همه را به بهانه اجراي نمايش افـرا گفتم، هر چند نمايش افـرا مسوول همه اينها نيست، ولي کسي مانند بهرام بيضايي مي توانست تئاتر فلک زده ما را گامي به جلو ببرد؛ يا دستً کم آن را به پس نراند، که راند. بهرام بيضايي شانس تئاتر ماست و مانند هر کس ديگري حق دارد اشتباه بکند. با اين وجود ما که تماشاگران او هستيم حق نداريم با تمجيد و تحسين هاي بي پايه و اساس او را در بازخوردً کردارش تنها بگذاريم. چون ما همگي سهيم در کار او هستيم و با سکوت و دروغ و حرف هاي درگوشي و شايعه و مبالغه و تمجيدهاي سفارشي و جوسازي و حسادت، تنها خودمان را از او محروم کرده ايم. ما همه چشم انتظار روزي هستيم که او بهترين نمايشنامه اش، نـدبـه را کار کند. روزهاي خوش مي توانند در پيش رو باشند. آقاياني که با اجراي افـرا، پïـز دموکراتيک گرفته اند، اگر من اشتباه مي کنم و ايشان دلسوز فرهنگ و تئاتر ايران هستند، مي توانند صداقت و روراستي شان را با فراهم کردن اجراي نـدبـه اثبات کنند، زيرا اجراي افـرا در هيچ زمينه يي وجيزه يي براي تئاتر ما در بر نداشته است. افـرا بسيار دير هنگام اجرا شده است در حالي که نمايشنامه نـدبـه که سال 1356 نوشته شده هنوز در فرم و پرداخت، و تناسبات انساني با ايران امروز، و نيازهاي تئاتر ما، دستاوردهايي دارد که بسيار محتاج آن هستيم و در بازآفريني توانمندي هاي فنون نمايش هاي سنتي ايراني و آميختن آنها در گفتماني تئاتري و امروزين براي ما بسيار آموزنده خواهد بود.

 

مرکز هنرهاي نمايشي، معاون هنري ارشاد يا هر جا و کس ديگري که اصرار بر اين دارد که اجراي نمايش افـرا دليلي بر فضاي باز فرهنگي، يا رشد و شکوفايي تئاتر ايران است بدانند که با اين جرقه هاي کم فروغ و پïـزهاي محتاطانه، تنها مي توانند براي زماني کوتاه و به تندي فراموش شدني، دلشاد جريان خبري باشند که برپا کرده اند. جواناني که پشت درهاي تئاتر نگه داشته شده اند، و احتياج حياتي تماشاگران ايراني را نمي توان در پس اين جنجال خبري، مخفي نگاه داشت. تئاتر، جرياني از توليد فرهنگ و انديشه است، و تصور اينکه با تزريق بودجه يا اجراي يکي دو نمايش مي توان بر بي برنامگي مزمن چند ساله سرپوش گذاشت، ساده دلي است و بس. از اتاق هايتان بيرون بياييد و جلسات پياپي را که در آن به تاييد يکديگر مي پردازيد ترک کنيد، شايد اگر خدا بخواهد دريابيد که دوره ساده دلي تمام شده و تئاتر ايران با وجود شدايد اجتماعي و فرهنگي، چشم به راه جوانان درس خوانده، باايمان و خوش ذوقي است که جايي در پروژه هاي

 

پر هزينه شما ندارند. شمايان اگر به خدا ايمان داريد، بايد به نظم و دانش و برنامه نيز اعتقاد داشته باشيد. کاش من در اين ارزيابي اشتباه کرده باشم، کاش. هر چند رويدادهاي اين سال ها گواهي بر اين دارد که تئاتر به بي تدبيري سپرده و رها شده است، و هر دم از جايگاه عقلاني و خيرانديشانه اش دور و دورتر مي شود.

 

پر رنگ تر شدن توليت دولت بر تئاتر يکي از نشانه هاي بارز اين گمراهي است که با به تعطيلي کشاندن نهاد قانوني انجمن نمايش آغاز شده و همچنان ادامه دارد. البته آقايان به تازگي آموخته اند که در مصاحبه هايشان دم از برنامه و سياستگذاري خرد و کلان بزنند و تصورشان از برنامه، ناشي از سطحي نازل از فعاليت اجرايي است. بديهي است که در اينجا، نفي و انکار همه فعاليت ها مـد نظر نيست، ولي از لاف و فرمايشات بزرگ نمايانه مي شود فهميد که برخي برادران بسيار محترم تصورشان بر اين است که با به کار بردن واژگاني مانند حماسي، افتخار آميز، سياستگذارانه و از اين دست مي توانند به عمق و غناي فعاليت هايشان بيفزايند. در حالي که براي رسيدن به برنامه، نخست و در ضروري ترين گام بايد در يک هم انديشي تلاش کنيم وضعيتي را که در آن هستيم به عرصه فهم و گفت وگو بکشانيم. منظور از برنامه که فرمايش و از درونً جلسه دستور صادر کردن نيست. اگر و اگر و اگر بتوانيم جسارت داشته باشيم و ارزيابي روشني از وضعيت تئاتر ايران را به دور از ترس و واهمه ناآگاهانه به زبان بياوريم و نسبت ميان بودجه، خواستً اجتماعيً روزآمد و امکانات و توانايي هاي هنرمندان را بيان کنيم، آنگاه شايد بتوانيم بگوييم مشکل تئاتر ايران چيست. و تا هنگامي که جسورانه و بي پرده درباره رفتارها و کردارهاي سـه دهه گذشته حرف نزده ايم و کم و زيادها را به گفت وگو نکشانده ايم، دم زدن از هر برنامه يي دروغ و رياي بيشتر است.

 

براي تئاتر ايران هنوز طرح مساله نيز نشده است. در حالي که صورت مساله روشن نيست، يعني صورتً وضعيتً تئاتر ايران، صريح و روشن به بيان و گفت وگو در نيامده است و از حالت گلايه و نالش فراتر نرفته و در گزاره هاي عاقلانه، فهم و ابراز نشده است مگر مي توان ادعاي برنامه کرد، از دانانماياني که ميل به پاسخ دادن و طي طريق فرمايش کردن دارند، بايد بپرسيم که دïم خروس را باور کنيم يا قسم تان را؛ حرف تان کجا و به تعطيلي کشاندن انجمن نمايش کجا، چه گام هايي براي استقلال تئاتر برداشته شده است؟ چرا استقلال تئاتر را که نياز بنيادين تئاتر کشور است، پشت شبه برنامه ها و فعاليت ها و فرمايشات و مصاحبه ها و بازار گرمي هاي مناسبتي و بارقه يي و جشنواره يي به فراموشي سپرده ايد؟ استقلال تئاتر از نان شب، و از هر چه که شما به نام فعاليت و برنامه به رخ مي کشيد، براي کشور، و براي برقراري پيوندً سازنده و انديشمندانه ميان هنرمندان، مردم و دولت حياتي تر است. آقايانً همه چيزدان، انجمن نمايش تنها روزني بود که در دهه شصت براي واگذاري تئاتر به تئاتري ها و استقلال تئاتر، تدارک هاي قانوني اش ديده شده بود و در تمام اين سال هاي سـوءمديريت، با قدرت طلبي و بدبيني، روند آن را به تعويق انداخته بودند. حناي نيست انگاري حضراتي که مي فرمودند هنرمندان تئاتر نمي توانند تئاتر را مديريت کنند، ديگر رنگ باخته است. و شما چگونه مي توانيد دم از برنامه بزنيد در حالي که افتخار کور کردن اين روزن را از آن خود ساخته ايد، انجمن نمايش، تنها نهادً قانوني مجري تئاتر در ايران را، شما بدون آگاهي هنرمندان و توليدکنندگان تئاتر، که انجمن نمايش تنها مجال قانوني آنان با رديف بودجه مصوب قانوني از مجلس شوراي اسلامي بود، بي اجازه و اطلاع آنان، ناگهاني و بدون مراجعه به هنرمندان، به محاق تعطيلي کشانديد و پس از آن نيز به جاي جبران و پاسخ، تعارف و وعده فرمايش فرموديد. شما که در پشت درهاي بسته، تصميمات افتخارآميز مي گيريد، گويا فراموش کرده ايد که اگر مشتاق بازي کردن نقش عقلا و دلسوزان فرهنگ هستيد بايد جسارتً از خود گذشتن را نيز داشته باشيد. گويا فراموش کرده ايد که شما را در جايگاه حمايت تئاتر نشانده اند و نه بر سرير هدايت آن. ايرانً امروز، کشوري است که دوران استبداد شاهي را پشت سر گذاشته و به تئاتر مستقل نياز دارد. استقلال تئاتر، مايه شکوفايي فرهنگي و بستري براي توليد انديشه است؛ فرآيندي که بيان هميشه رهبري نيز بوده است. توليد انديشه در تئاتر، تنها از راه استقلال تئاتر ممکن و شدني است. کسي نمي داند که اصل 44 قانون اساسي چرا در حوزه اقتصاد پسنديده است ولي نوبت به تئاتر که مي رسد به ضد خود تبديل مي شود.

 

اکنون اجازه مي خواهم از بزرگ ترين ارزش متن افـرا نيز يادي بکنم، هر چند که اين ويژگي و امتياز نمايشنامه در اجرا از دست رفته است. در نمايشنامه افـرا با پيرنگي سر و کار داريم که عريان و بي پرده است. اين جسارت متن که بسيار ستودني است باعث شده که جريان داستان با وقفه هاي پي در پي گسسته شود. اين وقفه ها و گسست هاي شجاعانه که متاسفانه در اجرا با تصويرسازي هاي همسانً با گفتار، پر شده اند حسرت برانگيزترين ويژگي هستند که هر کارگرداني مشتاق درافتادن با آنهاست. همچنين، شايد يکي از دلايل از دست رفتن توانايي هاي افـرا در اجرا، به اين خاطر است که افـرا نمايشي براي اجرا در تالاري بلکباکس است، جايي مانند تالار مـولـوي يا چهارسـو تا بتواند در ارتباطي نزديک تر با مخاطبانش قرار بگيرد. ولي کسي چه مي داند که افـرا در اين تالار درندشت چه مي کند...، افـرا مي توانست تصاويري مخالف و در جدل با گفت وگوهاي متن خود داشته باشد، و حيف که نشد. مي دانيد چه مي شود که کارگرداني از شکست هايش درس نمي آموزد، زيرا به گفته بهرام بيضايي ما در جامعه بي گفت وگو به سر مي بريم. ما براي نمايشي شکست خورده آنچنان کف مي زنيم و هورا مي کشيم که ديگر هيچ کدام مان باور نمي کنيم داريم به قهقرا مي رويم. ولي چرا بايد فراموش کنيم که در جامعه بي گفت وگو، سوت و کف هاي طولاني، آوازهايي براي فراموشي و خاموشي بيشتر است. چرا با آنکه مي دانيم، دوست داريم باور کنيم که هيچ چيز وارونه نيست، کي اين را خواهيم فهميد، کسي چه مي داند، شايد وقتي ديگر. تمام.

 

 

نوشته شده توسط سهرابی | لینک ثابت | موضوع: |